تبليغاتX
عشق بابا و مامان
امروز بارمان خان ما رو به خاله شادونه فروخت.اون هم بعد از چند روز که ایشون و مامانشون در شیراز حضور دارن و بنده به همراه عده ای قلیل از بازماندگان دوران رونق اقتصادی در پایتخت اقتصادی ایران (عسلویه) در حال فعالیت برای نگه داشتن آخرین نفسهای این غول بی شاخ و دم . و البته دور از افتخار زیارت ایشان.

بعد از ارایه کامل گزارشات کاری و خانگی و ... از اوضاع شرکت و همکاران و همسایگان و دوستان ، گفتیم با جوجه کوچولو  هم کمی صحبت کنیم که کل مکالمه در زیر ایفاد میگردد:

بارمان: الوووووووووووووووو

باباش: سلام بابا ژون

بارمان: بابا ژوووون؟؟؟

باباش . بله باباژون ؟ خوبی ؟

بارمان: ایش یوخینگ؟ خدافظ ( به ترکی یعنی کاری نداری ؟ خداحافظ)

گوشی به سمتی پرت شد و چند لحظه بعد دوباره صدای عیال شنیده شد که میگفت یه دفعه تا دیده برنامه خاله شادونه شروع شده خداحافظی کرده و رفته.

بیا . این هم بچه بزرگ کردن . به خاله شادونه فروخته شدیم رفت تازه اون هم نه به خودش ، به برنامه تلویزیونیش !!!!!!! اگه خودش بود باز دلم نمیسوخت میگفتم خوب ....

ولی یه لحظه فکر کردم دیدم خیلی از آدمها اینجورین . به راحتی پدر و مادرشون رو فراموش میکنن و یادشون میره که چه دینی به اونا دارن. کاش ما اینجوری نباشیم.

داداشی ( احتمالا اسمش برسام بشه ) هم تا کمتر از یکماه دیگه میاد و اون موقع دیگه به عبارتی دهن ما آسفالته و دنیا به کام شما. 

اوضاع وب و وبلاگ و ... خیلی خرابه . هیچ کدوم از جاهایی که میخونم آپ نمیشه .اوضاع زندگی روزمره مردم هم دست کمی نداره . دیگه نه حسی برای کسی مونده و نه انگیزه ای . نمی دونم شاید همه منتظر یه اتفاق هستیم. چقدر خوب میشه که خودمون خالق یک اتفاق باشیم.

+ نوشته شده توسط بابا در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت 14:1 |
این روزها همه اسم مجید توکلی رو شنیدن . کاری به اینکه اون کیه و چیکار کرده و ... ندارم.

اما اتفاقی افتاده که خیلی دردناکه

دشمنانش فکر میکنن که با انداختن روسری و چادر شخصیت اونو خورد کردن . اینجاش درآوره که چادر و روسری از نظر اینها شخصیت رو خورد میکنه . واقعا براشون متاسفم همینطور برای خودمون هم متاسفم که گرفتار این موجودات هستیم.

میدونم که کل این نوشته پر از غلط املایی و انشایی و... هست ولی باید می نوشتم. شاید بعد درستش کردم

بارمان خان. آدم بودن چیزی فراتر از زن یا مرد بودن است .یاهمون که اوریانا فالاچی(کتاب کودکی که هرگز زاده نشد) گفت.

بشریت مدیون خیلی از آدمهاست که بعضی هاشون معروف شدن مثل انیشتن و گالیله و فلمینگ و.... بعضی ها هم نه مخصوصا اونهایی در راه آزادی و شرف و انسانیت کوشیدن و مردن یا " خودکشی شدن ". کسی اسم اونا رو نمیدونه و کسی یادبودشون رو نمیگیره . چندتاشون مرد بودن و چندتاشون زن.

پسرم! تو هم اسم اونها رو نمیدونی اما باید بتونی این مرزبندیهای مزخرف که درست کردن  مثل مرد و زن . مسلمون و یهودی و ... و شیعه و سنی و.... بشکنی و برات انسان بودن مهم باشه .

مامانت همیشه میگه : دوست ندارم در مورد آینده بچه هام تصمیم بگیرم که چیکاره بشن و چی بخونن و .... فقط میخوام اونا رو انسان بار بیارم تا آینده اگه هم بیسواد شدن یا کارگر معمولی هم شدن ولی انسان باشن.

+ نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 10:1 |
نمیدونم کدوم روانشناس احمقی گفته فاصله دوتا بچه اگه 2 سال باشه خوبه. ما که اینکار کردیم ولی شما نکنین. بزارین اولی 5-6سالش بشه بعد برین سراغ دومی.

دیشب دلم برای مامانت سوخت از بس که تو اذیت میکنی اون بیچاره هم یکی رو داره حمل میکنه تو هم مثل چسب چسبیدی بهش و ولش نمیکنی . این روزها هم سراغ ما نمیای و این باعث شده که مامان خانم فکرکنه ما اهل کمک نیستیم. اگه واقعا نبودم دلم نمیسوخت . دیشب که جنابعالی ساعت 1 نصف شب تازه یادت اومده باید بازی کنی اون هم فقط با مامانت. اون هم که سنگین و خسته از یک روز کلنجار رفتن با تو تازه میخواست استراحت کنه ..... خلاصه دلم اساسی براش سوخت . تازه این اولشه بعد که اون گل پسر هم بیاد چی میشه . من که همین الان ساعت 6 صبح از خونه میام بیرون ساعت 6:30 شب میرسم خونه . دیگه معلومه چی سر اون میاد .

همینه که بهشت گذاشتن زیر پای مامانا. امیدوارم بصرفه.( یعنی همون بیارزه یا ....)

بدبختانه مرخصیام هم تموم شده که چند روز کمکش کنم.

از همه اینا بد تر اینه که بعضی ها به جای کمک حرف مفت هم میزنن.(این تیکه خصوصیه و کسی نمیفهمه). پیرو پست قبلی باید زودتر یه فکری کنم .اینجوری ،فکر کنم تا چند سال دیگه چیزی ازمون باقی نمونه.

اینایی که مینویسم هیچ ربطی به این پست ندارن:

1- مشورت نکردن خیلی بهتر از اینه که با آدمهای نادان مشورت کنی. وگرنه 5 سال پیش اون موقعیت رو از دست نمی دادم.

2- واقعا موندم انگار فقط تهران ایرانه. بقیه برن جلو بوق بزنن. تازه همون تهران هم همشون ایرانی نیستن.

3- خدا هم کارایی میکنه . به جای اینکه بارون رو بفرسته استانهایی مثل فارس و اصفهان و ... اصلا بقیه جاها، دوروزه داره عسلویه بارون میاد که نتیجش یا بارون اسیدیه به خاطر هوای آلوده یا ریختن تو دریای شوره . یعنی هیچی به هیچی .



+ نوشته شده توسط بابا در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 11:2 |
سلام.

تا چند وقته پیش فکر میکردم میشه اینجا رو درست کرد . این آب و خاک میراث خیلی باارزشیه که نباید بزاریم بیفته دست هر شغالی و آشغالی که هر چقدر میخواد بهش گند بزنه .

تا چند وقت پیش میشستم با همین عقل ناقص خودم با افراد خواب زده و غافل بحث میکردم تا بیدارشون کنم و بفهمونم که چقدر اوضاع خطرناکیه و نباید بی تفاوت باشیم. موفقیتهایی هم نصیبم شد مخصوصا که اون شغالها به راحتی آتو میدادن و حرفای منو ثابت میکردن.

ولی وقتی یه چیزی تو جامعه عرف میشه و کم کم میشه قانون دیگه به این راحتی ها عوض نمیشه شاید هم اصلا نشه. مثل دروغ . دزدی . طمع که دیگه قسمتی از روزمرگی های ما شده.برای جامعه سیاسیون که شده یکی از ملزومات . هر چی توش استادتر باشی موفق تری. کار به جامعه دکتر ها و با سواد ها و معلمها هم رسیده که دیگه آخرت فاجعه است. با اینها نه میشه بحث کرد نه میشه منطق اورد.

راستش چون خودم رو در برابر تو و برادرت مسئول میدونم دیگه اروم اروم دارم به رفتن فکر میکنم و پشیمون از اینکه چند سال پیش اون موقعیت رو از دست دادم . حالا هم دیر نشده .وقتی زور و منطق اون شیخ و اون سید به یارو نرسید میخوای زور من به دکتر درمانگاه شهرک و مدیر مالی شرکتم برسه؟!!

یارو میگفت این جامعه رو امام زمان میچرخونه ما بهش خندیدیم ولی نگو که این مملکت رو با تمام دستگاهاش و اداراتش و کارخونه هاش و بانکاش و... رو امام زمان به تنهایی میچرخونه وگرنه اینا که فقط دارن میخورن و زر میزنن و دروغ میگن .

خلاصه اینکه بعید میدونم زورمون برسه یا حداقل تو این چند دهه زورمون برسه .

+ نوشته شده توسط بابا در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 17:22 |
سلام.

بالاخره قسمت شد ما هم رفتیم مشهد. واقعا میگن باید امام رضا آدم رو بطلبه ... یقه منو گرفته بود که حتما باید بیای مشهد. هر چی بهانه و ... اوردم نشد .نگو که کار مهمی با من داشت.

عجب شبی بود . حرفهایی شنیدم که ....نمیدونم چی میشه آدم سکته میکنه اگه با فشار عصبی بود که من تا حالا باید سکته رو میزدم. پس دلایل دیگه ای داره.

البته من هم بی تقصیر نبودم ولی نمیدونستم. کسی حرفی نمیزنه که!!!!!!!! میزاره تا بزرگ میشه یه دفعه می ترکه تو زندگیمون.

بار اول که رفتم حرم برای همه دعا کردم غیر از خودم چون مشکلی نداشتم فقط شکر کردم که همه چیز تقریبا مرتبه . اما بار دوم که بعد از اون حرفا بود رفتم فقط برای خودم. چون خیلی شکسته بودم. من یه آدم 186سانتی 90 کیلویی فکر میکردم شدم اندازه یه .....امیدورام امام رضا مشکلمو حل کنه

بعد از شنیدن اون حرفا گفتم ای امام رضا یقه منو گرفتی اوردی اینجا که اینا رو بشنوم؟! دستت درد نکنه. ولی بعد فکر کردم نه بابا اون منو کشوند اینجا که مشکلمو حل کنه . آخه تا کی من و اون تو شک و دودلی و سوتفاهم باشیم. شاید اگه این اتفاق الان نمی افتاد چند وقت دیگه خیلی شدیدتر بود و دیگه هیچ کاری نمیشد کرد.

به هر حال

امام رضا این حال رو به ما داد. ولی هر وقت یادم میاد می سوزم.تهمت بزرگیه . قول دادم هر وقت که فکر کردم دیگه مشکلم حل شده برای تشکر برم پیشش.

بزرگ ترین دعایی که میتونم برای خودم کنم اینه که : خدایا حالا که همه چیز طبق خواسته من نیست پس تحمل منو زیاد کن (یه چیزایی شبیه به دعای دکتر شریعتی)

امروز هم تولد بارمان جونه. همه زحمتهای تدارک و پذیرایی و ....افتاده گردن خانم محترم .کلی هم مهمون دعوت کردیم ولی چون مجلس تولد پسر ما زنونه است ما حق نداریم بریم خونه در نتیجه توفیق اجباری ماندن در شرکت تا ساعت 8 شب و اضافه کاری .البته با تاخیری که صبح موقع ورود داشتم تا ساعت 8 شب تازه میشه ساعت موظفی.

این چند وقته نمیدونم چم شده سرشارم از امواج منفی کسی هم به داد من نمیرسه. به یک نفر گفتم اینجوریم گفت برو دکتر !!!! تازه قبلش بهم گفت شاید زیاد خوردی اینجوری شدی!!!! خدایا اصلا دیگه به هیچکی نمیگم .

برای خانم جان که یکی از خواننده های اینجاست:

به پیر به پیغمبر من اون کار رو نکردم .

+ نوشته شده توسط بابا در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 16:48 |

بعد از مدتها که سایتهای آپلود عکس مشمول رافت اسلامی شده بودن و نمیشد هیچ عکسی گذاشت بالاخره به همت مامانی یه سایت کشف شد که هنوز مشمول این قانون نشده بود .


+ نوشته شده توسط بابا در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 12:48 |
امروز سالگرد ازدواج من و مامانی بود . 6 سال گذشته وما چقدر عوض شدیم. خاطرات اون موقع که یادم میاد میبینم که چقدر ما خوش گذروندیم. اون "کارا" کجا و انتظار پسر دوم کجا. امسال یه جشن سه نفره و سال دیگه یه جشن چهار نفره. خیلی حال میده . پس کی ما جشن ده نفره خواهیم داشت؟!

برای مامانی: بودن با تو خیلی زیباست. تا همیشه با من بمون. قول میدم همیشه ظرفارو من بشورم.

+ نوشته شده توسط بابا در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 16:19 |
سلام پسر جون. خوبی ؟ سلامتی؟ چه خبر؟

جهت اطلاع دوستان بارمان خان وقتی گوشی تلفن رو بر میداره پشت سر هم این جنلات رو میگه و منتظر جواب هم نمی مونه. پس اگه زنگ زدین دیدین اینجوری شد تعجب نکنین

نمی دونی این برادر بزرگتر بودن چه دردسریه. الان هم که یه داداش یا خواهر تو راه داری و تا اسفند سر و کلش پیدا میشه و دهن من و مامان هم آسفالته.

این " بزرگتر بودن" یه عذابیه. باید هوای کوچیکتر رو داشته باشی . تو مرد خونه ای . تو بیشتر میفهمی. تو که بچه نیستی. تو باید هوای دادشت یا خواهرت رو داشته باشی. خلاصه بیچاره میشه بزرگتره.

حواست باشه مثل من سرت نیاد که وقتی بزرگ شدم تازه یادم اومد که ای دل غافل بچگی نکردیم همیشه ادای بزرگا رو دراوردیم و گنده گنده حرف زدیم .... نه شیطونی نه بچه بازی نه شیشه شکستی نه دعوایی . البته دعوا که چند بار کردیم ولی اون هم تو عالم بزرگانه بود. آی حسرت میخورم..... ولش کن 

مامان که اوضاعش خرابه و کلا تعطیل شده . باز صد رحمت به تو که کمتر اذیتش میکردی و مامانی حداقل یه جواب سلام ما رو میداد. اما این یکی بلایی سرش اورده که احتمالا به زودی دیگه خونه راهم نده. باور کن اگر خودم حامله میشدم راحت تر بودم. ولی راست میگن بهشت زیر پای ماماناست از بس که سخته این بچه داری .چه تو شکم چه بیرون شکم.

برگردیم سر اصل مطلب

این بزرگتر بودن منافعی هم البته داره که ای بدک نیست . استقلال زود تر از موعد ، طرف مشورت ، دارای حق وتو البته احتمالا، و.... دیگه پر رو نشو معلوم هم نیست که این اختیارات رو بهت بدم حالا ببینم چی بشه.

خلاصه اینکه بچگی یادت نره . نگی نگفتی .بعدا میای مثل من وبلاگ میزنی که ای داد بیداد که ما بچگی نکردیم عقده ای شدیم و از این حرفا...



+ نوشته شده توسط بابا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 17:14 |
سلام پسرم . امروز بعد از مدتها اومدم تا یه داستان واقعی برات تعریف کنم. فقط امیدوارم تا همیشه یادت بمونه و قدرشون رو بدونی.

ما داریم تو کشوری زندگی میکنیم که پر از قهرمان بوده از اول تاریخ تا حالا . البته کلا اینو یه عیب می دونم که ما همیشه منتظر یه قهرمان هستیم در حالیکه از خودمون چیزی نشون نمیدیم . بگذریم.

سالها پیش یه کسی پیدا شد که به همه نشون داد که میشه تغییر کرد میشه اصلاح شد میشه آپدیت شد میشه همه خوبیها رو با هم و کنار هم داشت و به روز هم بود. چشم همه باز شد و از پیله ای که دورشون بود خارج شدن. دوران اون گذشت و یکی اومد که ... به همه چیز و ما هم چیزی نگفتیم طوری که آبروی چند هزار سالمون داشت به فنا میرفت. و اون همه چیز رو ازمون گرفت .آزادی . عزت . احترام . حتی داشت قدرت تفکرمون رو هم می گرفت و به جاش گرونی. لقب تروریست . فقر . بی سوادی . انزوا . دروغ . دروغ . دروغ و... را به قیمت انرژی هسته ای بهمون داد. و اون رو هم نداد . و باز هم ما متاسفانه منتظر یه قهرمان بودیم . اما خوشبختانه یکی پیدا شد . اومد و جنگید و ایستاد و همه هم ازش طرفداری کردن اما آقا غوله اینبار دیگه چنان پررو و درنده شده بود که مردم رو ندید و زد و کشت و برد و زندانی کرد و....

میدونی تاریخ پر از غول بوده. سفید . سیاه . دوسر . زشت . زیبا . ولی همه اونا تو چندتا چیز مشترک بودن . همه از روشنایی و نور میترسیدن . اونا از آدمای قوی میترسن حتی از جنازشون هم ترس دارن.

اونا اینقدر کم عقلن که "همه" رو "هیچ" می دونن. " خس و خاشاک " می دونن.

 و در نهایت اینکه همشون فانی هستن. خیلی زود.

حکومتها با کفر پابرجا می مونن ولی با ظلم هرگز . 

و اما مردم...

اینبار در عرض چند روز آبروی رفته ۴ ساله رو برگردوندن و یه چیز خیلی بزرگ رو فهمیدن . که اینجا پر از قهرمانه . ندا . سهراب . کیانوش. اشکان. ترانه . میر حسین . مهدی . یعقوب . نادر .مسعود و بقیه اینجا

اینا ثابت کردن که دلیل ماندگاری هزاران ساله ایران چیه و چرا مثل بقیه تمدنها از بین نرفته .

باور کن حتی هوایی که ما داریم تنفس میکنیم و ملیتی که داریم خیلی گرون به دست اومده و خیلیها براش خون دادن و جنگیدن و خیلیها هم گمنام رفتن ولی مانایی ایران رو باعث شدن.

دو حس متفاوت دارم . یکی حس افتخار به این کشورم و هموطنانم وبه مردها و زنهایی که شجاعانه جنگیدن و مادرانی که به شجاعت بچه هاشون افتخار میکنن  و دومی احساس شرم که به هر دلیل اینجام و نتونستم تو اونا باشم ...

تاریخ ما پر بوده از این شجاعت ها و شهادت ها و افتخارها . از دوران باستان و حمله مغولها و اسکندر تا دوران معاصر و حمله افغانها و عراقیها و حالا هم کوتوله های سیاسی . باز هم میگم این چیزی که میبینی خیلی گرون به دست اومده . مواظبش باش و سالم و سربلند به نسل بعدی برسونش.

سعی کردم به ساده ترین جملاتی که به ذهنم میاد برات بنویسم تا زودتر متوجه بشی .

هــوای خــانــه چــه دلـگـیـــر مـی شــود گــــاهی

از ایـــن زمـــانـــه دلــم سـیــر مـی شـود گـــاهـی

عــقـــاب تـیـــز پـــر دشــــت هـــای اســتـــغــنـــاء

اسـیــــر پـنــجـه ی تـقـدیـــر مـی شــود گــــاهــی

صـــــدای زمـــــزمـــــه ی عــــاشـــقـــــانـــه آزادی

فـقــان و نــالــه ی شـبـگـیــر مـی شـود گــــاهــی

نـــگــــــاه مــــردم بــیــــگــــانـــه در دل غــــربــــت

در چـشـم خسـتـه ی مـن تـیـر می شـود گــاهـی

مـبـــر ز مـــوی سـپــیــدم گــمــان بـــه عــمــر دراز

جـوان ز حــادثــه ای پــیـــر مــی شــود گـــــاهــی

بـگــو اگــرچــه بــه جــایـی نــمی رســد فــریـــــاد

کــلام حـق دم شـمـشـیــر مـی شـــود گــــاهــی

بــگیـــــر دســـت مـــــــرا آشـــنــــای درد بــگیـــــر

مگــو چـنـیـن و چـنــان دیــر مـی شــود گـــــاهــی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک

مـحـبـــت اسـت کــه زنـجـیــر مـی شــود گـــاهـی

مـبـــر ز مـــوی سـپــیــدم گــمــان بـــه عــمــر دراز

جـوان ز حــادثــه ای پــیـــر مــی شــود گـــــاهــی

بـگــو اگــرچــه بــه جــایـی نــمی رســد فــریـــــاد

کــلام حـق دم شـمـشـیــر مـی شـــود گــــاهــی

هــوای خــانــه چــه دلـگـیـــر مـی شــود گــــاهی

از ایـــن زمـــانـــه دلــم سـیــر مـی شـود گـــاهـی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک

مـحـبـــت اسـت کــه زنـجـیــر مـی شــود گـــاهـی

+ نوشته شده توسط بابا در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 11:50 |
سلام پسرجون! درسته که هر روز میبنمت ولی خوب ! خیلی وقت بود اینجا بهت سر نزده بودم. بگذریم.

این روزها انگار هوای وبلاگ و وبلاگ نویسی خیلی ابریه و خبری از کسی نیست . من که عذرم موجهه. می دونی که . برای ما حسابدارها همیشه اول سال یعنی آخر سال قبل و حسابرس و تراز و گزارشهای عمودی و افقی و... خلاصه ببخشید خیلی وقت بود نبودم. جالب اینکه تمام وبلاگهایی که می خونم هم تو تعطیلاتن . شاید هم همه حسابدارن!

یه دوستی دارم (البته اگه ما رو قابل بدونه) که به قول خودش آخرین مرد مقاومه . الان هم به خدمت مقدس سربازی مشغوله و من ازش خیلی چیزا یاد گرفتم . آدرسش هم اینه.

آخرین مرد مقاوم

ضمنا یه دوره کامل آموزش رفتن به سربازی هم نوشته که جالبه.

به قول خودش فکر نکنین در مورد یه فینگیلی بچه صحبت میکنم. ایشان داری تحصیلات عالیه هستن و خودشون سنگ صبور یه جماعت هستن.

بهش قول داده بودم که به یادش باشم . دیدی بودم

بریم سر اصل مطلب:

چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که یاد یه آرزوی بر باد رفته افتادم. موضوع آرزو بماند که چی بود ولی اصل داستان اینه که :

به قول یه عارفی بعضی وقتها اینقدر در تلاش رسیدن به یک آرزو هستیم که وقتی بهش میرسیم اصلا یادمون رفته که اون آرزومون بوده. ۲سال زحمت کشیدم تا به آرزوم برسم ولی ۵ سال بعد از اون لحظه تازه یادم اومد که ای بابا !!!! تموم شده و دیگه به درد نمی خوره.

برای آرزوهات تلاش کن ولی فراموششون نکن.

از همه عموها و خاله های که به ما سر میزنن هم ممنون . ببخشید اگه این چند وقته بهتون سر نزدیم . جبران میکنیم.

این عکسها هم دردسری شده . هی پاک میشن و ما رو شرمنده بعضی ها میکنن از جمله خاله rgtel

در اولین فرصت جبران میشه.

 

 

+ نوشته شده توسط بابا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 15:58 |